تبليغاتX
 عشق را از زمین بگیرید!!!

عشق را از زمین بگیرید!!!

اینجا یه وبلاگ روانشناسیه!!!

... هي فلاني

مي داني؟...

مي گويند رسم زندگي چنين است!!!!!!!

مي آيند.......

مي مانند.......

عادتت مي دهند.......

و مي روند.......

و تو در خود مي ماني.......

و تو تنها مي ماني.......

راستي نگفتي؟ رسم تو نيز چنين است؟

مثل همه ي فلاني ها

+نوشته شده در Tue 1 Jul 2008ساعت10:48 PMتوسط تانیا | |

خدایا
 
از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذار
 
نگاهی ، یادی، تصویری، خاطره ای
 
برای آن هنگام که فراموش خواهیم کرد روزی چقدر عاشق بوده ایم

+نوشته شده در Tue 1 Jul 2008ساعت10:46 PMتوسط تانیا | |

تو را فراموش نتوانم کرد

نه به خاطر لحظه های مهربانی

نه به خاطر آن شعر های آسمانی

نه به خاطر آن گل خنده های جاودانی

و نه حتی به خاطر آن عشق زیبای خدایی

فقط به خاطر آن گل های سرخی که چیدم و به تو ندادم

تو را فراموش نخواهم کرد

نه به خاطر قصه های زیبایت

نه به خاطر زیبایی چشم هایت

نه به خاطر اشک های روانت

و نه حتی به خاطر آفتاب نورانی نگاهت

فقط به خاطر آن شب بارانی که به دنبالت آمدم و تو نبودی

تو هرگز فراموشم نخواهی شد

نه به خاطر زیبایی با هم بودن

نه به خاطر دلتنگی و نبودن

نه به خاطر بیم جدا بودن

و نه حتی به خاطر حرمت عاشق بودن

فقط و فقط به خاطر آن شعر که در تاریکی شب برایت سرودم و تو هرگز نخواندی

+نوشته شده در Tue 1 Jul 2008ساعت10:45 PMتوسط تانیا | |

 
آنگاه که غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران
 
مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را
 
خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي
 
گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن
 
غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ،
 
مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي
 
کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟. بسوي کدام
 
قبله نماز ميگذاري؟؟....

+نوشته شده در Fri 30 May 2008ساعت10:32 AMتوسط تانیا | |

تو می روی
قطار می رود
تمام ایستگاه می رود
و من چه ساده ام
که تمام عمر در انتظار تو
به قطار رفته چشم دوخته ام
و به نرده ایستگاه رفته تکیه داده ام!

زنده یاد قیصر امین پور

+نوشته شده در Fri 30 May 2008ساعت10:26 AMتوسط تانیا | |

شیطان عاشق خدا بود...میخواست تنها عاشقش باشد....فریاد زد خدا نشنید.....خدا بزرگ بود...می

خواست عاشقی کند....آدم را آفرید.....

سالها پیش آدم خدا را از یاد برد......آدم عاشق شیطان شد.....

این وسط خدا تنها ماند....

                                   به همین سادگی!!!!!                               

 

 

 

+نوشته شده در Fri 30 May 2008ساعت10:22 AMتوسط تانیا | |

دوستای گل . مهربونم که توی سال ۱۳۸۶ منو تنها نذاشتنو با حضور قشنگشون همیشه خنده رو روی لبای من نشوندن!!!

 

تک تکتونو دوست دارم و سال قشنگ و آروم و پر برکتی رو هم برای همه ی شما آرزومیکنم!!!!

 

راستی....من دار میرم مشهد....امیدوارم که همگی شما حلالم کنین!!!!

 

عید همگی پیشاپیش مبارک!!!!!!!

 

 

 

+نوشته شده در Tue 11 Mar 2008ساعت8:50 PMتوسط تانیا | |

به من نگاه کنید

این منم

تنهای تنها

تنهاتر از همیشه

بدون داشتن حتی یک ستاره در آسمان

تنها دارایی من دو قطعه زمین عاریتی به اندازهءکف پاهایم است 

که نمی دانم لحظه ای بعد از آنه چه کسی خواهد بود؟؟!!!

( ئوین )

+نوشته شده در Tue 15 Jan 2008ساعت0:17 AMتوسط تانیا | |

اگر مثه گاو گنده باشی می دوشنت......

اگر مثه خر قوی باشی بارت می کنن....

اگر مثه اسب دونده باشی سوارت می شن....

فقط از فهمیدن تو می ترسن!!!!

                                                 (دکتر علی شریعتی)

 

+نوشته شده در Tue 15 Jan 2008ساعت0:12 AMتوسط تانیا | |

بابای؟

-جونم؟

 

-"بابایی" رو چه جوری می نویسن؟

 

-دفترت رو بیار...اینجوری

 

-من رو چه جوری می نویسن؟

 

-اینجوری... می خوای چی کار؟

 

-"دوست دارم رو چه جوری می نویسن؟

 

-اینجوری....بزار کارمو بکنم دیگه

 

-بابایی!!!!!

 

-بابایی و درد برو بازی کن

 

-باشه فقط می خوام بدونم قد یه دنیا رو چه جوری می نویسن؟

+نوشته شده در Tue 15 Jan 2008ساعت0:3 AMتوسط تانیا | |

توازن گردش آسمان و زمین بهم می خورد

وقتی که قطر دایره ی اشکت


از طول خنده ات


بزرگتر می شود

+نوشته شده در Wed 19 Dec 2007ساعت9:45 PMتوسط تانیا | |

پرنده نیز عاشق بود
گهی می رفت
گهی می ماند
سپس در اوج تنهایی
گهی آواز غم می خواند
*
از این شاخه به آن شاخه
خودش را جستجو می کرد
و هر گلبرگ خوش رنگی
دلش را زیرورو می کرد
*
نه می خوردو نه می خوابید
نه می پیچید ، نه می تابید
نگاهش خسته بود ا... ما
به جایی دور می تازید
*

ومن حالا
به پشت پنجره ، تنها
برایش اشک می ریزم
و دستم را
برایش می برم بالا
و می خوانم دعا
*
اما !!
*
پرنده گفت :باید رفت
پرنده رفت
پرنده دور شد حالا
دگر اورا نمی بینم
*

پرنده خوب و صادق بود
پرنده نیز عاشق بود

+نوشته شده در Wed 19 Dec 2007ساعت9:39 PMتوسط تانیا | |

غمهاتون قد روزهای یلدا

خنده ها تون قد شبهای یلدا

عمرتون ۱۰۰ شب یلدا

دلهاتون قد یه دریا

توی این شبهای سرما

دلاتون همیشه با ما

دل خوش باشه نسیبت

غم بمونه واسه فردا

شب یلداتوون مبارک

 

+نوشته شده در Wed 19 Dec 2007ساعت9:32 PMتوسط تانیا | |


به من او گفت :فردا میرود اینجا نمی ماند

 

و پرسیدم:دلم؟

 

او گفت:نه تنها نمی ماند.

 

به او گفتم: که کم دارد تو را رویای کمرنگم

 

و پاسخ داد: نه در عصر ما رویا نمی ماند

 

به او گفتم :که چشمان تو جادو کرده این دل را!

 

 

و گفت: این چشمها که تا ابد زیبا نمی ماند

 

به او گفتم: دل دریایی ام قربانی چشمت

 

ولی او گفت: این دل دائما دریا نمی ماند

 

به او گفتم : که هر شب بی نگاه تو شب یلداست

 

ولی او گفت: کمی که بگذرد

 

    یلدا نمی ماند

+نوشته شده در Wed 19 Dec 2007ساعت8:55 PMتوسط تانیا | |

به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم.

پشت هیچستان جایی است.

پشت هیچستان رگ‌های هوا، پر قاصدهایی است
که خبر می‌آرند، از گل واشده دورترین بوته خاک.
روی شن‌ها هم، نقش‌های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می‌آید.
آدم این‌جا تنهاست
و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.

به سراغ من اگر می‌آیید،
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
,
چینی نازک تنهایی من.

+نوشته شده در Mon 19 Nov 2007ساعت11:12 PMتوسط تانیا | |

اما
   با اين همه
تقصير من نبود

                  که با اين همه...
با اين همه اميد قبولي
در امتحان سادهْ تو رد شدم

اصلاً نه تو ، نه من!
تقصير هيچ کس نيست

از خوبي تو بود
               که من
                        بد شدم!

 

+نوشته شده در Mon 19 Nov 2007ساعت11:11 PMتوسط تانیا | |

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:
                 وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی  !


پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیرمی شود

 

آی...

ناگهان 
           چقدر زود

                         دیر می شود!

+نوشته شده در Mon 19 Nov 2007ساعت11:6 PMتوسط تانیا | |

به نام خدا

می خوام این دفعه از دلتنگیم واسه کسی بنویسم که دیگه کنارم نیست و دیگه نخواهد بود.

همه چی از ۲۰/۱۱/۱۳۸۵ شروع شد.شمارشو واسم آف گذاشته بود...خیلی تعجب کردم...آخه اصلاْ نمی شناختمش...اصلاْ واسه چی این کارو کرده بود؟از همین جا شروع شد!!!!وقتی بهش گفتم چرا؟گفت نمی دونم!ناراحت شدین؟ببخشید اصلاْ منظوری نداشتم...منم دنبالشو نگرفتم....با هم آشنا شدیم....می گفت منو می شناسه و تعریفمو شنیده...خلاصه بهم پیشنهاد داد...اول قبول نکردم...خیلی اصرار کرد...چند نفرو فرستاد سراغم که بالاخره جواب مثبتو ازم بگیرن...بهم گفت اگه ایندفعه بهش بگم نه تا اطلاع ثانوی عاشقی تعطیل دیگه...نمی دونم چی شد؟چرا؟

روز ۲۴/۱۱/۱۳۸۵ بود که بالاخره قبول کردم...دقیقاْروز ولنتاین...چقدر خوب بود...می گفت خیلی دوسم داره...گفت اگه یه روزی رفتم تو حداکثر ۱ هفته صبر کن...مطمئن باش بر می گردم...آخه طاقت دوریتو ندارم...خوب منم طاقتشو نداشتموومنم دوسش داشتم...خیلی مهربون بود....اصلاْبهم دروغ نمی گفت...همین برام کافی بود...همه چی خوب بود...یه سری مشکلات کوچولو داشتیم مثه کم حرفی من...ولی خوب فکر می کردم همه اینا حل می شه و تموم می شه...ولی نشد...بدترم شد...حالا دیگه این آخریا رابطمون یه کم غریبه ای شده بود...تا اینکه ازش خواست جدا شیم...اول قبول نمی کرد..ولی بعد گفت چون تو می خوای باشه...چون من نمی تونم تو رو مجبورت کنم که ادامه بدی...(حرفی که هنوز وقتی یادم میاد همه بدنم می لرزه)

اون رفت منم رفتم دنباله زندگیم...فکر می کردم بدون اونم می تونم...ولی دیدم نه...به برگشتنش امید بستم...گفتم حتماْ بر می گرده چون می گفت خیلی دوسم داره...ولی.......ولی همین چند شب پیش بهم گفت واسه همیشه خداحافظ و واسه همیشه نا امیدم کرد....بهم گفت عاشق نباشه آدم حتی خدا غریبس!!!گفت:ترسیده بودم از عشق عاشق تر از همیشه...خیلی تغیر کرده بود...یعنی دیگه عاشق نبود...وای خدای من چی به سر توپول من اومده؟..حالا یه تانیا مونده و کلی خاطره که فقط داره عذابش میده...که اگه خدا کمکش نکنه معلوم نیست به کجاهای این دنیای نامرد برسه...

پس واسش دعا کنین...

+نوشته شده در Mon 19 Nov 2007ساعت10:57 PMتوسط تانیا | |

برخی مثل کسی که هرگز نمی میرد زندگی می کنند و

برخی مثل کسی که که هرگز زندگی نکرده است می

میرند             

+نوشته شده در Fri 2 Nov 2007ساعت11:57 AMتوسط تانیا | |

زندگی - شايد - يک فاصله است
بين يک هيچ، و هيچی ديگر؛

و تو با کوشش و پويائی خود
و تو با اوج توانائی خود
ميتواني که درين فاصله ی بين دو هيچ
، هر نهايت را در هـم شكنـي

و در اين فاصله ی بين دو هيچ
آفريننده شوي ، بي نهايت ها را

زندگی فاصله ی کوتاهی ست
لـحظه ها را درياب
زندگی حادثه ی زيبائی ست

+نوشته شده در Fri 2 Nov 2007ساعت11:56 AMتوسط تانیا | |