|
مي داني؟... مي گويند رسم زندگي چنين است!!!!!!! مي آيند....... مي مانند....... عادتت مي دهند....... و مي روند....... و تو در خود مي ماني....... و تو تنها مي ماني....... راستي نگفتي؟ رسم تو نيز چنين است؟ مثل همه ي فلاني ها
تو را فراموش نتوانم کرد نه به خاطر لحظه های مهربانی نه به خاطر آن شعر های آسمانی نه به خاطر آن گل خنده های جاودانی و نه حتی به خاطر آن عشق زیبای خدایی فقط به خاطر آن گل های سرخی که چیدم و به تو ندادم تو را فراموش نخواهم کرد نه به خاطر قصه های زیبایت نه به خاطر زیبایی چشم هایت نه به خاطر اشک های روانت و نه حتی به خاطر آفتاب نورانی نگاهت فقط به خاطر آن شب بارانی که به دنبالت آمدم و تو نبودی تو هرگز فراموشم نخواهی شد نه به خاطر زیبایی با هم بودن نه به خاطر دلتنگی و نبودن نه به خاطر بیم جدا بودن و نه حتی به خاطر حرمت عاشق بودن فقط و فقط به خاطر آن شعر که در تاریکی شب برایت سرودم و تو هرگز نخواندی
زنده یاد قیصر امین پور
شیطان عاشق خدا بود...میخواست تنها عاشقش باشد....فریاد زد خدا نشنید.....خدا بزرگ بود...می خواست عاشقی کند....آدم را آفرید..... سالها پیش آدم خدا را از یاد برد......آدم عاشق شیطان شد..... این وسط خدا تنها ماند.... به همین سادگی!!!!!
دوستای گل . مهربونم که توی سال ۱۳۸۶ منو تنها نذاشتنو با حضور قشنگشون همیشه خنده رو روی لبای من نشوندن!!! تک تکتونو دوست دارم و سال قشنگ و آروم و پر برکتی رو هم برای همه ی شما آرزومیکنم!!!! راستی....من دار میرم مشهد....امیدوارم که همگی شما حلالم کنین!!!! عید همگی پیشاپیش مبارک!!!!!!!
به من نگاه کنید این منم تنهای تنها تنهاتر از همیشه بدون داشتن حتی یک ستاره در آسمان تنها دارایی من دو قطعه زمین عاریتی به اندازهءکف پاهایم است که نمی دانم لحظه ای بعد از آنه چه کسی خواهد بود؟؟!!! ( ئوین )
اگر مثه گاو گنده باشی می دوشنت......
اگر مثه خر قوی باشی بارت می کنن.... اگر مثه اسب دونده باشی سوارت می شن.... فقط از فهمیدن تو می ترسن!!!! (دکتر علی شریعتی)
بابای؟ -جونم؟ -"بابایی" رو چه جوری می نویسن؟ -دفترت رو بیار...اینجوری -من رو چه جوری می نویسن؟ -اینجوری... می خوای چی کار؟ -"دوست دارم رو چه جوری می نویسن؟ -اینجوری....بزار کارمو بکنم دیگه -بابایی!!!!! -بابایی و درد برو بازی کن -باشه فقط می خوام بدونم قد یه دنیا رو چه جوری می نویسن؟
توازن گردش آسمان و زمین بهم می خورد
پرنده نیز عاشق بود
غمهاتون قد روزهای یلدا خنده ها تون قد شبهای یلدا عمرتون ۱۰۰ شب یلدا دلهاتون قد یه دریا توی این شبهای سرما دلاتون همیشه با ما دل خوش باشه نسیبت غم بمونه واسه فردا شب یلداتوون مبارک
و پرسیدم:دلم؟ او گفت:نه تنها نمی ماند. به او گفتم: که کم دارد تو را رویای کمرنگم و پاسخ داد: نه در عصر ما رویا نمی ماند به او گفتم :که چشمان تو جادو کرده این دل را! و گفت: این چشمها که تا ابد زیبا نمی ماند به او گفتم: دل دریایی ام قربانی چشمت ولی او گفت: این دل دائما دریا نمی ماند به او گفتم : که هر شب بی نگاه تو شب یلداست ولی او گفت: کمی که بگذرد یلدا نمی ماند
به سراغ من اگر می آیید
اما اصلاً نه تو ، نه من! از خوبي تو بود
حرفهای ما هنوز ناتمام... تا نگاه می کنی: لحظه ی عزیمت تو ناگزیرمی شود آی... ناگهان
به نام خدا
می خوام این دفعه از دلتنگیم واسه کسی بنویسم که دیگه کنارم نیست و دیگه نخواهد بود. همه چی از ۲۰/۱۱/۱۳۸۵ شروع شد.شمارشو واسم آف گذاشته بود...خیلی تعجب کردم...آخه اصلاْ نمی شناختمش...اصلاْ واسه چی این کارو کرده بود؟از همین جا شروع شد!!!!وقتی بهش گفتم چرا؟گفت نمی دونم!ناراحت شدین؟ببخشید اصلاْ منظوری نداشتم...منم دنبالشو نگرفتم....با هم آشنا شدیم....می گفت منو می شناسه و تعریفمو شنیده...خلاصه بهم پیشنهاد داد...اول قبول نکردم...خیلی اصرار کرد...چند نفرو فرستاد سراغم که بالاخره جواب مثبتو ازم بگیرن...بهم گفت اگه ایندفعه بهش بگم نه تا اطلاع ثانوی عاشقی تعطیل دیگه...نمی دونم چی شد؟چرا؟ روز ۲۴/۱۱/۱۳۸۵ بود که بالاخره قبول کردم...دقیقاْروز ولنتاین...چقدر خوب بود...می گفت خیلی دوسم داره...گفت اگه یه روزی رفتم تو حداکثر ۱ هفته صبر کن...مطمئن باش بر می گردم...آخه طاقت دوریتو ندارم...خوب منم طاقتشو نداشتموومنم دوسش داشتم...خیلی مهربون بود....اصلاْبهم دروغ نمی گفت...همین برام کافی بود...همه چی خوب بود...یه سری مشکلات کوچولو داشتیم مثه کم حرفی من...ولی خوب فکر می کردم همه اینا حل می شه و تموم می شه...ولی نشد...بدترم شد...حالا دیگه این آخریا رابطمون یه کم غریبه ای شده بود...تا اینکه ازش خواست جدا شیم...اول قبول نمی کرد..ولی بعد گفت چون تو می خوای باشه...چون من نمی تونم تو رو مجبورت کنم که ادامه بدی...(حرفی که هنوز وقتی یادم میاد همه بدنم می لرزه) اون رفت منم رفتم دنباله زندگیم...فکر می کردم بدون اونم می تونم...ولی دیدم نه...به برگشتنش امید بستم...گفتم حتماْ بر می گرده چون می گفت خیلی دوسم داره...ولی.......ولی همین چند شب پیش بهم گفت واسه همیشه خداحافظ و واسه همیشه نا امیدم کرد....بهم گفت عاشق نباشه آدم حتی خدا غریبس!!!گفت:ترسیده بودم از عشق عاشق تر از همیشه...خیلی تغیر کرده بود...یعنی دیگه عاشق نبود...وای خدای من چی به سر توپول من اومده؟..حالا یه تانیا مونده و کلی خاطره که فقط داره عذابش میده...که اگه خدا کمکش نکنه معلوم نیست به کجاهای این دنیای نامرد برسه... پس واسش دعا کنین...
برخی مثل کسی که هرگز نمی میرد زندگی می کنند و برخی مثل کسی که که هرگز زندگی نکرده است می میرند |
About![]()
Home
|